کارش که توی شهر تموم می شد

 

 آروم و قدم زنون از پیاده رو به طرف خونه راه میفتاد

 

گرگ های شهر نگاه نمیکردن طرف کی هست و با چه لباسی هست

 

تا تونستن جلوش شماره پرت کردن و

 

اونم واسه اینکه از شر گرگ ها خلاص شه شماره ها رو میگرفت و میزاشت توی کیفش

 

به خونه که رسید یه عالمه شماره جلوی روش دید

 

دلش لرزید

 

اشک توی چشاش حلقه زد

 

یکی یکی شماره ها رو پاره کرد و گریه میکرد و میگفت:

 

ببین مهدی جان مولای من

 

این شهر و این زمونه دیگه جای من نیست

 

 

hijab-zahraee-www.shabhayetanhayi.ir

 

هر جمعه ای که می گذرد پیر می شوی

 

درهر غروب آن تو دلگیر می شوی

 

می ترسم آقا که بگویی به این گدا

 

تو باعث این همه تاخیر می شوی

 

 

“اللهم عجل لولیک الفرج”




تاريخ : پنج‌شنبه 02 بهمن 1393 | 16:57 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید